تبليغاتX
love never die

love never die

سلام خیلی وقت بود نیومده بودم

ولی الان فقط بخاطر یک نفر اومدم

 

+ نوشته شده در  پنجم شهریور 1390ساعت 12:18  توسط معین  | 

most beautifull

+ نوشته شده در  شانزدهم خرداد 1390ساعت 14:40  توسط معین  | 

عید نوووووووووو روز


سلامممم!!!!!!!! عید رسیده هاااااااااااا!!!!!!!!!!@@@@ مبارکتون باشه

یاد ما هم باشین


+ نوشته شده در  بیست و سوم اسفند 1389ساعت 12:50  توسط معین  | 

what is love?

+ نوشته شده در  یازدهم اسفند 1389ساعت 17:48  توسط معین  | 

HI

WISH THE BEST VALENTAIN FOR YOU



+ نوشته شده در  بیست و ششم بهمن 1389ساعت 18:49  توسط معین  | 

هنوز تنهایم




+ نوشته شده در  چهارم بهمن 1389ساعت 18:3  توسط معین  | 

سلام بلاخره هر سلامی یک خداحافظ داره

الان میخوام وبلاگمو به پایان برسونم

این مدت فقط به عشق یک نفر نوشتم

ولی نمیدونم خودش وبلاگ رو دید یا نه

به هر حال همیشه و همه جا دوستش داشتم و دارم

زندگی من داره خیلی پر پیچ و خم دنبال میشه نمیدونم آخرش به کجا میرسم

هر چی بشه راضیم

همه تون رو دوست دارم

همیشه به یادتون میمونم

خدا حافظ

+ نوشته شده در  بیست و پنجم آبان 1389ساعت 19:2  توسط معین  | 

شب مهتابی

سلام

خوبین

نمیدونین که چقدر دلم واستون تنگ میشه ولی چه کنم که نمیتونم بیام


دیشب باز خوابشو دیدم

دلم خیلی گرفت


+ نوشته شده در  سیزدهم آبان 1389ساعت 11:42  توسط معین  | 

هرگز فراموشت نخواهم کرد

 

+ نوشته شده در  سوم آبان 1389ساعت 12:56  توسط معین  | 

وای خدا!!!!!!!!!

سلام میدونم چند روز نبودم دلتون واسم تنگ شده!!!!!!!!!

دیر اومدم ولی زود باید برم

+ نوشته شده در  هفدهم مهر 1389ساعت 19:5  توسط معین  | 





+ نوشته شده در  یازدهم مهر 1389ساعت 19:6  توسط معین  | 

...


من پذيرفتم شکست خويش را
 پند هاي عقل دور انديش را
 من پذيرفتم که عشق افسانه است
 اين دل پر درد من ديوانه است
می روم شاید فراموشت کنم
با فراموشی هم آغوشت کنم
مي روم از رفتنم تو شاد باش
 از عذاب ديدنم آزاد باش
گرچه تو تنها تر از من مي شوي
 آرزو دارم روي عاشق شوي
آرزو دارم بفهمي درد را
 تلخي برخورد هاي سرد را...


+ نوشته شده در  هشتم مهر 1389ساعت 21:44  توسط معین  | 

دیوانه عشق

تکیه بر دیوار کردم خاک بر پشتم نشست

دوستی با هر که کردم  عاقبت پشتم شکست

+ نوشته شده در  هشتم مهر 1389ساعت 21:43  توسط معین  | 

این ها رو فقط واسه خنده گذاشتم

 

 

+ نوشته شده در  هشتم مهر 1389ساعت 17:48  توسط معین  | 

خنده

 

 

+ نوشته شده در  هشتم مهر 1389ساعت 12:30  توسط معین  | 

ساز دهنی

به نظر من ساز دهنی زیباترین موسیقی رو داره

فکرشو بکن می تونی با آهی قشنگ ترین صدای دنیارو درآورد!!!

ولی نمیدونم چرا همه به چشم یه اسباب بازی بهش نگاه میکنن

 

این هم یه ساز دهنی دیاتونیک

+ نوشته شده در  ششم مهر 1389ساعت 20:4  توسط معین  | 

بارون

 

 

+ نوشته شده در  پنجم مهر 1389ساعت 18:31  توسط معین  | 

من برگشتم!!

سلام سعی کردم زود بیام

اینبار می خوام یکی از داستانهام رو بذارم

شاید موضوعش یکم تکراری باشه ولی...

نظر یادتون نره

 

از بچگی عاشق مرده شوری بودم، این علاقه درست از زمانی شروع شد که پدر خدابیامرزم بهم میگفت مرده شورتو ببرن! یا تو به درد هیچ کار به جز مرده شوری نمی خوری! یا هر چیز دیگه که به مرده شور ربط داشته باشه، فکر میکردم داره حرف خوبی بهم میزنه!

دبستان که بودم یه روز معلم انشامون با خطی خوش بزرگ و خوانا وسط تخته کلاس نوشت <<می خواهید در آینده چه کاره شوید؟>> و بعد رو به بچه ها گفت:< خوب بچه ها اینم موضوع انشاء ببینم فردا چه میکنین! >

فردا شد و زنگ انشاء، آقا معلم تک تک بچه هارو صدا می زد که بیان پای تخته و انشاءشون رو بخونن که نوبت به من رسید من پنجمین نفر بودم، چهار نفر قبلی همه درمورد معلم شدن نوشته بودن ومی گفتن این شغل، شغل انبیاست و پاداشش بهشته و از این جور حرفای معلم گول کن! چاپلوسها! آقای معلم هم همون جورکه روی صندلی لمیده بود، لبخند میزد و سینه جلو میداد و گردن بالا می گرفت و میگفت: < به به! آفرین! آفرین! معلومه از خونواده متشخصی هستی! بچه توی این سن اینقدر فهمیده! > واقعا فهمیده! فهمیده که چطور نمره بگیره! آقا معلم به هر چهارتاشون هجده داد و اون ها هم با ذوق و شوق فراوان می رفتن می نشستن، من هم زیر لب می گفتم:< حرومتون باشه الهی! > ببخشید یادم رفت بگم نمره هجده بالا ترین نمره آقا معلم بود و فقط چند بار به پسر رئیس یکی از بانک ها نوزده داده بود اونهم واسه دل گرمی باباش که فردا کار وام آقا معلم رو درست کنه!

کجا بودیم!!؟؟ آهان! نوبت من شد که انشامو بخونم گلو صاف کردم و با کلی تب وتاب شروع کردم به خوندن:< به نام خدای دوست که هرچه داریم از اوست، من می خواهم در آینده اگر خدا بخواه و قسمت باشد مرده شور شوم!!! چون اعتقاد دارم مرده شوری بهترین شغل روی زمین است و حتی در خارج از ایران هم رونق خوبی دارد چه بسا در کشورهایی که مرده شان را می سوزانند نیز قبل از سوزاندن مرده را خوب می شویند و هیچگاه نشسته نمی سوزانند و و جدا این اگر مرده شور نباشد همه ی ما را نشسته داخل قبر میگذارند که این برای مرده خیلی ناراحت کننده است چه بسا کسانی که در این دنیا یک هفته حمام نرفته بودن و حالا مرده اند و باید با این وضع نزد آشنایاشان در دیار باقی بروند و جلو آنها خجالت می کشند و دقت کنید که اگر معلم نباشد ما خودمان درس می خوانیم اگر نانوا نباشد ما میتوانیم خودمان نان بپذیم ولی اگر مرده شور نباشد ما هرگز نمیتوانیم خود را بشوییم و به همین دلایل و هزار دلیل دیگر مرده شوری بهترین شغل دنیاست و علاوه بر این درآمد خوبی هم دارد و ما میتوانیم از بستگان مرده مبلغی برای بهتر شستن مرده شان بگیریم! و همینطور ای شغل... > وکلی از مرده شوری تعریف کردم و و با هزار دلیل این شغل رو بهتر از معلمی دانستم هر بار هم که جمله ی< پس مرده شوری خیلی بهتر از معلمی است > رو میگفتم آقا معلم بیچاره سرخ و سفید می شد و چیزی نمی گفت

 هنوز انشام نیمه کاره بود که بلاخره گفت:< خوب آقای مرده شور دیگه کافیه بقیش باشه برای آقای مدیر و پدر و مادرت > چقدر خوشحال شدم، فکر کردم آقامعلم از انشام خوشش اومده و می خواد جلو بقیه منو تشویق کنه بادی توی سینه انداختم و با کلی غرور دفتر رو بستم و رفتم بشینم که یکباره صدای آقامعلم رو از پشت سر حس کردم که گفت:< کجا؟ از اون طرف، دفتر مدرسه > و با انگتش در کلاسو نشونه گرفته بود، باز هم فکر کردم آقای دبیر می خواد منو ببره دفتر که بهم جایزه بده! گفتم:< باشه حالا آقا! عجله ای نیست! > که دیدم جوش اورد و آمپرش چسبید روی هزار و گوشم رو گرفت و با دوتا اوردنگی راهی دفترم کرد.

سرتون رو درد نیارم این شد که فکر مرده شوری رو از سرم بیرون کردم و شدم نویسنده! حالا هم نمی دونم اگه دم دست شما بودم چه بلایی سرم می اوردین و چندتا اوردنگی نثارم میکردین!

 

ممنون که وقت گذاشتین و خوندین فقط اگه مشکل تایپی هم داشت توی قسمت نظرات بگین

+ نوشته شده در  پنجم مهر 1389ساعت 18:12  توسط معین  | 

دیگه به آخر راه رسیدم

 

 

ممنون که توی این مدت همراهیم کردین

شاید نتونم به این زودی بیام

امیدوارم همتون موفق باشین

دلم واستون تنگ میشه

 

+ نوشته شده در  دوم مهر 1389ساعت 15:28  توسط معین  | 

دیگر هیچ!

 

 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 23:0  توسط معین  | 

آخه منم دل دارم!!!

 

خیلی علاقه مند نبودم که شعری از خودم

توی وبلاگ بذارم ولی چون چندتا از دوستام اصرار کردن

قبول کردم یکی از شعر هامو بذارم

 

 

من کجایم؟؟؟

 کیستم؟؟؟

 یک سوار!!!؟؟؟

 من که خود سر دفتر تنهایی ام

 در کنار یک چنار

 من صدای یک پرنده

                     یک قناری         

                                 یک هزار

 من صدای نغمه ی زیبایی ام

                                 من ترنم

                                            من هوار

 من میان دشت و دریا

                         کوهسار

 من چرا خسته شوم از این دیار؟

 بر من است آواز ابر ها

                          یک قطار   

 

+ نوشته شده در  بیست و ششم شهریور 1389ساعت 21:19  توسط معین  | 

غروب!!!

غروبم!!!

طلوعم کن!!!

+ نوشته شده در  بیست و ششم شهریور 1389ساعت 14:29  توسط معین  | 

مهدی اخوان ثالث

 

 

نا گه غروب کدامین ستاره ؟

با آنکه شب شهر را دیرگاهی ست
با ابرها و نفس دودهایش
تاریک و سرد و مه آلود کرده ست
و سایه ها را ربوده ست و نابود کرده ست
من با فسونی که جادوگر ذاتم آموخت
پوشاندم از چشم او سایه ام را
با سایه ی خود در اطراف شهر مه آلود گشتم
اینجا و انجا گذشتم
هر جا که من گفتم ، آمد
در کوچه پسکوچه های قدیمی
میخانه های شلوغ و پر انبوه غوغا
از ترک ، ترسا ، کلیمی
اغلب چو تب مهربان و صمیمی
میخانه های غم آلود
با سقف کوتاه و ضربی
و روشنیهای گم گشته در دود
و پیخوانهای پر چرک و چربی
هر جا که من گفتم ، آمد
این گوشه آن گوشه ی شب
هر جا که من رفتم آمد
او دید من نیز دیدم
مرد و زنی را که آرام و آهسته با هم
چون دو تذرو جوان می چمیدند
و پچ پچ و خنده و برق چشمان ایشان
حتی بگو باد دامان ایشان
می شد نهیبی که بی شک
انگار گردنده چرخ زمان را
این پیر پر حسرت بی امان را
از کار و گردش می انداخت ، مغلوب می کرد
و پیری و مرگ را در کمینگاه شومی که دارند
نومیده و مرعوب می کرد
در چار چار زمستان

 

نظرتون چیه؟

+ نوشته شده در  بیست و ششم شهریور 1389ساعت 14:20  توسط معین  | 

پوران فرخ زاد

حالا که از فروغ گفتم شاید بد نباشه شعری که خواهرش پوران

 به مناسبت درگذشت فروغ گفته رو هم واستون بذارم

 

تمام شب

در میان عمیق ترین تاریکی ها
به دو چشم غمگینی می اندیشم
و به پنجه هایی که
خاک،خاک مهربان آن را می پوشاند
تمام شب
گذشته را در عکس ها می دیدم
و صداها را از جرز ها می شنیدم
جزیره ای دور را می دیدم
که فرو رفته بود در مهی سیاه
و پرنده سفیدی را
که در مه فرو می رفت
تمام شب
صدای زجه مادرم را می شنیدم
و تلاوت قرآن را
در تیرگی غبار از آینه ها می ستردم
و می دیدم
که باکره ای معصوم را
که در کوچه اقاقیا
از گذشته به آینده می پیوستند
و در خط زمان
به پوچی و بیهودگی می پیوستند
تمام شب
در میان عظیم ترین پنجه ها
صدای کلنگ گورکنی را می شنیدم
… خاک،خاک سنگینی روی سینه ام فشار می آورد
و به مرگ می اندیشیدم
و به قلب خواهرم
که در دل خاک می پوسید
تمام شب
در میان عمیق ترین تاریکی
برای خواهرم گریه می کردم.

+ نوشته شده در  بیست و ششم شهریور 1389ساعت 14:10  توسط معین  | 

فروغ فرخزاد

 

من که عاشق فروغ و شعراشم

واسه همین شعر’ خسته’ رو ازش گذاشتم

 که کمی هم وصف حال خودمه امیدوارم خوشتون بیاد

 

خسته
از بیم و امید عشق رنجورم
آرامش جاودانه می خواهم
بر حسرت دل دگر نیفزایم
آسایش بیکرانه می خواهم

پا بر سر دل نهاده می گویم
بگذاشتن از آن ستیزه جو خوشتر
یک بوسه ز جام زهر بگرفتن
از بوسه آتشین خوشتر

پنداشت اگر شبی به سرمستی
در بستر عشق او سحر کردم
شب های دگر که رفته از عمرم
در دامن دیگران به سر کردم

دیگر نکنم ز روی نادانی
قربانی عشق او غرورم را
شاید که چو بگذرم از او یابم
آن گمشده شادی و سرورم را

آنکس که مرا نشاط و مستی داد
آنکس که مرا امید و شادی بود
هر جا که نشست بی تامل گفت :
« او یک زن ساده لوح عادی بود »

می سوزم از این دو رویی و نیرنگ
یکرنگی کودکانه می خواهم
ای مرگ از آن لبان خاموشت
یک بوسه ی جاودانه می خواهم

عشقی که ترا نثار ره کردم
در سینه دیگری نخواهی یافت
زان بوسه که بر لبانت افشاندم
سوزنده تر آذری نخواهی یافت

در جستجوی تو و نگاه تو
دیگر ندود نگاه بی تابم
اندیشه آن دو چشم رویایی
هرگز نبرد ز دیدگان خوابم

دیگر به هوای لحظه ای دیدار
دنبال تو در بدر نمی گردم
دنبال تو ای امید بی حاصل
دیوانه و بی خبر نمی گردم

در ظلمت آن اطاقک خاموش
بیچاره و منتظر نمی مانم
هر لحظه نظر به در نمی دوزم
وان آه نهان به لب نمی رانم

ای زن که دلی پر از صفا داری
از مرد وفا مجو ، مجو ، هرگز
او معنی عشق را نمی داند
راز دل خود به او مگو هرگز

البته فکر کنم در گذشته نقش مرد وزن یکم متفاوت بوده!

+ نوشته شده در  بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 13:16  توسط معین  |